| |
| پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387 |
|
شعر از ناظم حکمت(شاعر ترک) ترجمه از وحید طلعت تو مثل عقرب هستی برادرم در تاریکی ترسناکی مثل یک عقرب تو مثل گنجشک هستی برادرم در تلاش و اضطراب یک گنجشک تو مثل صدف هستی برادرم مثل صدف بسته و راحت
و مثل دهانه ی یک آتشفشان خاموش ترسناکی برادرم نه یکی نه پنج تا تو حالا میلیونها نفر هستی مثل گوسفند هستی برادرم با بلند کردن چوبدستی چوپان پوستین پوش قاطی رمه می شوی و مغرور مثل همیشه سوی سلاخ خانه میروی عجیب ترین مخلوق دنیا هستی تو عجیب تر از ماهی یی که تمام عمر در دریا بود
اما دریا را نفهمید و اینهمه ستم در این دنیا در سایه ی توست. اگر گرسنه ایم، اگر خسته ایم و اگر غرق خون و هنوز چون انگور برای گرفتن شراب له می شویم تقصیر توست برای گفتنش هم زبانم نمی گردد اما بیشتر تقصیرها مال توست جانم، برادرم. ناظم حکمت |
|
| |
| جمعه 25 بهمن ماه سال 1387 |
|
روز «ولنتاین» (روز عشاق، روز عشق ورزی) محبوب من! اگر از پدرانم مثل میراثی به من میرسید، امروز یک وطن به تو هدیه میدادم وطنم را که اسمش «ایران» بود. اصل شعر در اینجا بخوانید |
|
| |
| شنبه 19 بهمن ماه سال 1387 |
|
تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی |
|
| |
| دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387 |
|
آنقدر به فکرت بودم که چیزی نمانده بود فراموشت کنم. |
|
| |
| دوشنبه 30 دی ماه سال 1387 |
|
شعر و ترجمه از وحید طلعت: «وطن» اگر میشد از این سرزمین بکوچم میبردم با خودم؛ آرزوهایی را که فراموشت شده. |
|
| |
| یکشنبه 1 دی ماه سال 1387 |
|
شعر و ترجمه از وحید طلعت: چگونه خبر مرگم را میشنوی؟ شاید بعد از سه ماه بیخبر از من در گوشهای از یک روزنامهی پاره و رنگ پریده! که قسمت شکستهی پنجره را پوشانده در یک کافیشاپ آخ ـ آخ... یا وقتی با عجله نان میخری ... درست در روزنامهی خوانده نشدهای که نانوا نان را در آن پیچیده تا دست تو نسوزد. یا زمانیکه روزنامههای کهنه را میفروشی یا یک پاییز شیرین در باغ پدرت در بین کاغذ پارههایی که کف جعبههای سیب می گذاری. (افسوس که سه ماه تمام کسی آن روزنامهها را نخوانده...) اما باور میکنم خبر مرگم را از تلویزیون، از رادیو و یا از دهان دوستانت نخواهی شنید. |
|
| |
| یکشنبه 24 آذر ماه سال 1387 |
|
فایق بایسال شاعر معاصر ترکیه مثل تو با دست دکترها که متولد نشدم روز تولدم کسی برای مادرم میخک نیاورد! به همین خاطر نمیتوانم گریه کنم از شکم مادرم مثل یک تخم بیرون افتادم کسی از انسان بودنم نگفت به همین خاطر نمیتوانم حرف بزنم برای یکبار هم که شده در شبهای من ستاره ای ندرخشید در روستای "لیلالی" دنیا به اندازه مشت کوچکم بود به خاطر این نمیتوانم ببینم هیچ کس شبها نازمرا نکشید دستهای مادرم پینه پینه بود برای همین است نمیتوانم دوست داشته باشم هیچ کس برایم کفشها و لباسهای زیبا نخرید لباسهایم خاکی و کفشهایم پاهایم بودند به همین خاطر نمیتوانم به قدمهایش نگاه کنم مثل تو در پارچه های سفید قنداقم نکردند بعد از سیزده خواهر و برادر سهمی از شیر مادر برایم نمانده بود به همین خاطر نمیتوانم دردهایم را نشان دهم در مدرسه های بزرگ مثل تو درس نخواندم قلم ،دفتر،کتاب و معلم که ندیدم به همین خاطر است نمیتوانم بخندم خانه، آپارتمان و اتومبیل ندارم مادرم یک مشت خاک هم ندارد به همین خاطر است نمیتوانم بمیرم. ترجمه / تابستان 85 /span> |
|
| |
| چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387 |
|
در خانه تنها هستم در شهر تنها در وطن تنها اما وقتی به تو فکر میکنم تنهاتر میشوم وحید طلعت |
|
| |
| جمعه 14 تیر ماه سال 1387 |
|
گونل مولود ( جمهوری آذربایجان)1982
ترجمه : وحید طلعت
غربت
شبهایی که برای تو نامه مینویسم
شبهای دلتنگی من است
و در چنین شبهایی سیگار و پنجره
برای دلتنگیها درمان بی اثری است
در چنین شبی
وقتی از پنجره نگاه میکنم
با هر منظرهای که میبینم عشقی فراموش شده را آرزو میکنم
طعنه نزن
اگه عشقی نباشد؛
شبهای پر از دود و مستی
تمام شدنی است؟
منهم تنهام
و هر کسی که به در خانه ام میکوبد
با امید در را باز میکنم
یادت هست؟
همیشه مادر بزرگم را
که به خاطر هر صدایی خوشحال میشد
و سمت در میدوید،
مذمت میکردیم
او حالا از دنیا بریده
و حرفی نمیزند
این پیر زن به نظر تو در انتظار چه کسی بوده؟
تو هم انتظار مرا میکشی؟
به خاطر ننوشتنم و دور بودنم
مذمتم میکنی؟
چه فرق میکند؟
سرزمینها یک اسم دارند:
سرزمینهایی که وطن مادری نیستند:
همه غربتند.
|
|
| |
| شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
در چشمهایش
عشق منتشر می شود
با زندگی تقسیم میشوم
ـ این مال تو
ـ این مال من
به این ترتیب به هم میرسیم
و سهم هامان را تقسیم میکنیم
میگوید انسانها ستاره اند
باور میکنم
میگوید:
یکی مال من
یکی مال تو
من هم ...
در آخرین شب پاییز
ستاره هایم شمرده میشوند
یک ستاره در آسمانم کم شده.
وحید طلعت
برای خواندن اصل شعر کلیک کن
|
|